با عرض سلام و ابراز همدری و عرض تسلیت خدمت تمامی مردم خراسان جنوبی و خصوصا روستا نشینان منطقه .خبر دار شدیم که در زلزله  روز گذشته زیر کوه قاین در روستای زهان از شش نفر اعضا یک خانواده تعداد پنج نفر آن بر اثر ریزش آوار جان خود را از دست دادند و این خبر قلب همه ما روستانشینان را جریحه دار کرد و باعث تاسف و درد است برای کلیه مسولین منطقه و چند سوال از مسولین خراسان جنوبی : جناب استاندار آیا شما اطلاعی از زلزله خیز بودن منطقه نداشتید مگه زلزله چند سال گذشته برای شما عبرت نشده بود واقعا ساخت و ساز این روستا ها و مسکن آنها در برابر زلزله مقاوم بوده حتی در این زلزله نباید حتی یک نفر تلفات داشته باشیم از عکسهای که ما مشاهده کردیم سقف همه خانه ها چوبی بود و چرا همیشه باید روستانشینان فدا بشوند و خدا را شکر که ریشتر زلزله پایین بود و گرنه تمام مردم روستا زنده نبودند و صحبت ما با استانداران و فرمانداران و مسولین بنیاد مسکن میباشد چرا فکری برای قشر محروم وکم درآمد روستاها نکردید و جای تعجب است که افتخارشان این است که در کمتر از شش ساعت برای مردم زلزله زده چادر بر پا کردن مگر با بقیه استانها مسابقه گذاشتیید و انصافا نباید زحمتهای گروه امداد ونجات را در هوای سرد نا دیده گرفت حرف دل ما با مسولین میباشد.

 هر چند در سالهای اخیر در روستای برون ساخت و ساز از گذشته خیلی بهتر است ولی  از این قبیل خانه ها خصوصا خانه های گلی و خشتی در روستای ما کم نیست فرماندار محترم فردوس و مسولیین بنیاد مسکن شهرستان حادثه خبر نمیکند به فکر مردم زحمت کش و قشر کم درامد بیشترباشید و این هشداری میباشد برای همه ما چقدر به فکر مسکن روستانشینان بودیم . هر چند برای ساخت مسکن در روستا وام تعلق میگیرد ولی بیشتر باید به فکر  اقشار کم درآمد و مستضف بود چرا خانه های 99 ساله و خانه های بهزیستی باید در شهرها انجام بشود مگه روستانشینان انسان نیستند و آیا در روز قیامت جوابی برای این سوال خواهید داشت باز هم به هموطنان و روستانشینان زیرکوه قاین تسلیت عرض مینماییم.

یادش بخیر دوران ابتدایی

از کلاس گوشه سمت راست همان اول سالن گرفته  تا کلاس گوشه گوشه ، ته ته سالن دبستان ارشاد اون زمون چندتایی از این کلاسها را رفتیم و آمدیم تا این ورق های نوستالژیک یکی یکی پرشد و روی هم  انبار شد  البته الان این دبستان  مجتع آموزشي ارشاد شده و آه از دل بچه های برون و آنهمه احساسات قلمبه شده نوستالژیکش میکند  حیف شد هروقت از کنارش رد می شوم نا خودآگاه آقای ابراهيم سالاري ، اقاي محمد علي نوري ، اقاي امين قائمي و خیلی از بزرگ مردان عرصه آموزش و پرورش« عنایت حق شامل حالشان باشد » در ذهنم نقش می بندند که دارند از پنجره به این بچه خاک برون که دیر به مدرسه رسیده نگاه می کنند و اگر لطف کنند از پنچره مدرسه صدایش نکنند حداقل 25 صدمی کسری نمره انضباط توی کاسه حقیرش نهاده اند البته این قانون مداری حضرات بود که بچه خاک برون  را به یک کارمند پاچه خوار سر ساعت حاضر شوی بی تاخیر بار آورده .البته همه هم دوراني هايم كارمند شدند به جز بنده كه چند كار دولتي از جمله نيرو هوايي و پدافند هوايي خاتم الانبيا و ... رو از دست دادم به خاطر خاك وطنم چون نمي تونم تركش كنم

نميدونم الان هم هنوز اون ساختمون قديمشو حفظ كردن يا نه ولي سالني داشت كه برای کلی از هموطنان خاطره دارد و آدم را مستقیم به ایام دهه فجر آن زمانهای قدیم که هرشب نمایش و جنگی برقرار بود می کشاند و یا سخنرانی مدير دبستان اون زمون آقاي سالاري كه زمستونا رو تو سالن صف مي بستيم و سخنی می راند و یا نماز جماعت اجباری ، در کل جای اینچنین سالنی برای مدارس برون و فردوس خالی شده است

از اینها که بگذریم اون کلاس گوشه دبستان حس نوستالژیکش یه خورده میچربید چرا که شیتنتهای بیشتری داشتیم و تا سر و کله جناب رئيس ( آقای سالاري ) از پیچ ديوار پیدا می شد فریاد یکی از دم در بلند می شد که« سالاري اومد » و تا ایشان هرچند سریع به کلاس ما می رسید ترانه سرایی و رقص تبدیل  به درس خواندن یا پچ  پچ دوستانه می شد از سوی دیگر ما برای خودمان کهنه مردای دبستان ودر شمار سال آخریها بودیم پس خم و چم دبستان دستمان بود و جزء خواص دبستان برون می آمدیم  وهر از چندگاهی قیامها ، کودتاها ، رفرم (البته پیشنهاد آن) و  ...  برای خودمان داشتیم و اگر چه یک سال عمری نبود که بشود نهضتی براه انداختن و اگر میچسبیدی به انجمن اسلامی دانش آمورزی یا بسیج دانش آموزی و آن را دچار تحولاتی می کردی برد(تابلو اعلانات) راه می انداختی و نشریه راه میانداختی ( البته با چانه زنی و فشارهایی همه از بالا آنهم بهمت کسانی مثل ... « خداوند حفظشان کند» ) سال بعد گروهی تنبل و یا با تعویض یکسری افراد و روی کار آمدن افرادی  دیگر آفتابه به همه تلاشهایتان گرفته می شد  و  باز رکود فعالیت گریبانگیر می شد ، البته ما جرات و جسارت دوره هاي قبل را نداشتیم که خر ببرند داخل کلاسها ول کنند ولی برای خودمان روزگاری داشتیم و همه فعالیتهاازنوع بشردوستانه و یونسکویی ویونیسفی بود از پروژه باغ كولي درختان دبستان برای کمک به اقتصاد ان گرفته تا طرح جمع آوري زباله ها هر هفته به صورت دسته جمعي و خیلی از اقدامات صلح طلبانه و احیای محیط زیستی دیگر که اگر خداوند قسمت کند به آنها هم خواهیم پرداخت.

همین تحولات باعث شده دل بچه خاک برون به حال نسل جدیدیها بسوزه و هر از گاهی به نوعی دپرسینگ روحی روانی شدید مبتلابشه و ندونه تو دل این نسل چی میگذره وقتی نتونه صبح زود کنار دیوار غربی دبستان آفتاب بگیره یا ظهر داغ قبل از زنگ توی سایه ساختمان نتونی به دیوار و جا پارک ماشین آقای جعفري  تکیه بدی و این و اون رو دست بندازی ویا دستت بندازن و از فلان معلم و فلان ناظم غیبت کنی . صبحهای دهه فجر خوشحال منتظرمراسم سالن و تزئين كلاسها باشی که بتونی 2 ساعت درس رياضي را دودره کنی .

ادامه دارد اگه قسمت شد

دانی چرا در سیر خود لرزد قلم؟ ترسد در حق مظلومی زند ظلم را رقم

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید!!! قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی رساله ی دلگشا عبید زاکانی

همیشه دیر می فهمیم


وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد قدرش را میدانیم
يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت می‌شود.
خدا در مواقع سختي‌ ها تنها پناه می‌شود.
يک قطره نور در دريای تاريکی همه ‌ی دنيا می‌شود.
يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس می‌شود.

پاييز وقتی که تمام شد به نظر قشنگ و قشنگ ‌تر می ‌شود…

امروز به همه چیز خوب بنگر،
قدر داشته‌ هایت را بدان و سپاسگزار پروردگارت باش!
عزیزانت را در آغوش بگیر، بگو که چقدر آنها را دوست داری!
به زندگی ‌ات عشق بورز و زیبا زندگی کن…
فرصت ‌ها را از دست نده!
زندگی آنقدرها هم طولانی نيست…
شاید فردایی نباشد!
قدرش را بدان!

برگرفته از سایت روستای زیبای ازغند

سلام هموطن!



اینجا آذربایجان است... سر ایران ...

یک عمر جک گفتی، سکوت کردم ...
بیگانه حمله کرد، بابک را دادم ...
جنگ شد، باکری ها را دادم ...
رضا زاده و دایی و ساعی شادی را به خانه هایتان آوردند ...
ولی باز گفتی و گفتی گفتی ...
هموطن!
این بار نه از جنگ خبر است نه از چیز دیگری!
خانه ام ویران شده ...
پدر و مادر و خواهر و برادرم زیر آوارند ...
کمکم کن ...
با عرض سلام خدمت تمامی اهالی با صفای روستای برون و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در ماهی که پشت سر گذاشتیم و تبریک عید فطر و تسلیت و آرزوی صبر جزیل به بازماندگان زلزله اخیر اهر و یرزقان . از همه شما مردم همیشه در صحنه روستای برون مردم زلزله زده به کمک شما مردم شریف برون نیازمندند تو رو خدا از اون کمکای میلیاردیتون مقداری رو هم برای این منطقه در نظر بگیرید چرا که از قدیم گفتند چراغی که بر خانه رواست بر مسجد حرام است.خدانگه دار

برگی از خاطرات ...

برگی از خاطرات است که در صورت تمایل به ادامه مطلب مراجعه نمائید.

ادامه نوشته

سلام خداجون

خدا جون سلام.........................................................

خداجون بابت تمام اتفاقات تلخ و شیرین زندگیم ازت ممنونم

خداجون بابت تمام نعمت های داده و نداده ات متشکرم

خداجون بابت تمام آرزوهای برآورده شده و نشده ام ازت سپاسگذارم

خدا جون بابت دلم وقتی که شکست وقتی که با نوازشت ترمیمش کردی وقتی که غمگین شد وقتی که با مهربونیت شادش کردی وقتی که طغیان کرد وقتی که با حرفهای آرامشبخشت آرومش کردی وقتی که گرفت وقتی که با سخاوتت گشایش حاصلش کردی وقتی که تنگ شد وقتی که با معرفت برطرفش کردی وقتی که غصه دار شد وقتی که با حکمتت خندوندیش وقتی که ......

بابت تمام وقتی که های عمرم تا کنون و بابت تمام وقتی که های عمری که در راه است ازت بی نهایت به اندازه وجودت که ابدیست و پایانی ندارد به همان اندازه اندازه نشدنی ممنونم....

بابت داشتن فامیلی که هیچ وقت صحنه رو ترک نمیکنند...

بابت دوستانی که معرفتشان بی نظیره

بابت عزیزانی که به خاطرشون شاد میشم و به آرامش میرسم

بابت سلامتی

بابت محبوبیتی که میتوانست نباشد ولی  تو عطایش کردی...

و بابت هر بابتی که شمارش آن از زبان و کلام و قلم و انگشتان من خارج است...

بابت مسلمان بودنم

بابت شیعه بودنم

بابت ایرانی بودنم

بابت برونی بودنم

بابت موقعیتی که جایگاه من است در خانواده فامیل دوستان و محیط اطرافم

بابت ......

مطمئنم اگر تمام زندگی ام را رها کنم و فقط مصداق های شکر را شمارش کنم باز نخواهم توانست...

پس فقط میتونم بگم خداجون متشکرم

و....

خدا جون...................................................

از آرزوها و دلخواسته هام خبر داری هر کدومش که به صلاحمه دوست دارم برآورده بشه

من هیچ چیزی رو به زور ازت نمی خوام و همیشه اینگونه ازت واسه خودم و عزیزام دعا کردم پس بهترین ها رو واسه همه عزیزام و خودم و مخاطبین عزیز وبم  میخوام....

متشکرم و آمین

 


لطفا گوسفند دو پا نباشید ....
همیشه انسان می تواند یک گوسفند باشد و گوسفند وار زندگی کند و زمان برای انسان بودن خیلی
کم است... شاید به اندازه یک دم و بازدم...
عمر انسان به اندازه ای نیست که همه چیز را تجربه کند ولی مغز انسان آنقدر گنجایش دارد که بتواند
تجارب دیگران را ذخیره کند و از آنها به نحو احسنت استفاده کند
کلام آخر امیدوارم لحظه ای راجعه به این موضوع تفکر کنید مطالب جالبی دستگیرتان خواهد شد :

ما را زندگی ساخت ,ای کاش شما را اندیشه ها بسازد...


یادش بخیر بچگیمون

>>>شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم …

>>>شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم )


>>>شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می
چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم،
که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم،بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم .

>>> شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

>>>شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار
میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم
خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده.

>>>شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

>>> شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم .

>>>شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می كشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن...

>>>شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود.

>>>شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن


>><شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم .

>>>شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه



>>>شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!


>>>شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم ...

>>>شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن.



>>>شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم .


>>>شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه،
دایی چاقه

>>>شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم



>>>شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه ها مون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

و یه عالمه خاطره دیگه...

چقدر زود گذشت...

تو هم مثل من نمی تونی فراموش کنی البته نمی شه فراموش کرد اما حیف که دیگه بر نمی گرده کاش برمی گشت فقط یه لحظه از اون روزهای خوب چقدر ساده و پاک بودیم.


هی.............................یادش بخیر

راهکارهایی برای مشکلات

مهمترين مشكل ما برونيها بي برنامگي و عدم اتحاد در كارامونه. از مردم كه نميشه توقعي بيشتر ازين داشت چرا كه آنها در هر زمينه و موضوعي پيش قدم بوده و مشاركت خودجوش داشته اند. متاسفانه مسيولين روستاي ما به نظر من يه حس خودبرتربيني نسبت به همديگه دارن. کسانی كه به عنوان نماينده و مسئول كارهاي روستا در جهت پيشبرد هرچه بهتر روستا به سمت نمونه الگو شدن است اول از همه بايد خود نمونه والگويي براي مردم باشند. نه اينكه فقط به فكر حل مسايل و مشكلات شخصي خود باشند.
يه ضرب المثل هست كه ميگه خشت اول چون نهد معمار كج... درست مصداق روستاي ماست وقتي كه مسئولين شورا و دهيار روستا داراي هيچ گونه سابقه اجرايي و مدرك تخصصي و يا تجربه كافي در مسايل مديريتي نیستند و از اون طرف ديگه تحصيلكرده ها و به نوعي فرهنگيهاو به طور كلي كارمندهاي ما به خودشون اجازه ورود به مسايل اين چنيني نميدن بيشتر ازين نبايد انتظار داشت.
چند راه كار هست كه در ادامه به آنها اشاره ميكنم:
1- ايجاد جلساتي به صورت ماهيانه  حداقل هر 6 ماه يكبار
2- استفاده از تجربيات افراد متخصص شهرستان و حتي استان در این زمينه با قابليتها و راهكارهاي موجود
3- استفاده از نظرات دانشجويان و افراد تحصيلكرده روستا
4- ارايه برنامه هايي كه واقعا در برون عملي باشند (همه ما ميدانيم كاشت درخت در دو طرف راه برون كاري غيرممكن است. همون درختهايي كه در سطح روستا غرس شدند كسي نيست كه به فكر آبياري آنها باشد)
5- استفاده از افراد زبده و افراديكه دلسوز برون هستند و بومي خود روستا باشند نه اينكه به قول معروف پروازي.
6- ايجاد و فراهم آوردن تسهيلاتي من جمله وام براي جوانان و براي كارهايي كه جنبه اقتصادي براي فرد و روستا داشته باشد
7- حمايت از طرحهاي كم هزينه و زود بازده مثلا پرورش قارچ يا پرورش بلدرچين و...
8- استفاده از نظريات كشاورزان و دامداران عزيز و شنيدن مشكلات ايشان
و...
البته كلي حرف نگفته هست و موند ولي به نظر من اول از همه ما مردم بايد اتحادمون بيشتر از پيش بكنيم و بالاخص مسيولين ما كه به نوعي براي ما جوانان نمونه و الگو هستند اول از همه اتحاد و يكدستي و بعد داشتن برنامه و هدف والا كه چيزي نيست جز برونی آزاد آباد و جاويد...
به اميد آن روز

چقدر تاوان دهم که از من بگذری

 

به نام پروردگار قلبهای شکسته

سلام عشق به ارامش رسیده دیروز من

زندگی خیلی بی معرفتی اگه رفتم یه روزی شکایتم را

از تو پیش خدایم میبرم . اشتباه کردم ولی چرا اینقدر تاوان؟

بهایش زیاد و تحمل من کم .سخت گرفتی زندگی. درونم

متلاطم است قلبم نیمه جان و امیدم کمرنگ

پروردگارا مرا ببین درونم متلاشی هست مرا ببین

سخت میگذرد روزگارم کمکم کن

شرمنده ام

سلام آقای عزیز وتنهایم.

 خیلی دلم می خواهد تمام پنجشنبه شبهای عمرم را، دعای کمیل بخوانم تا بندگی کردن را همیشه بیاموزم وهیچگاه فراموشش نکنم.

خیلی دلم می خواهد تمام صبحهای جمعه عمرم را،دعای ندبه بخوانم تا واژه انتظار را با قطره های اشکم در وجودم نهادینه کنم.

اما نمیدانم به کدامین بیراهه افتاده ام که نمیتوانم همه عمرم این همه ...

هنوز هم نقطه چین های زیادی برای ناگفته هایم دارم. نقطه چین نه! حرفهای نگفته یا شاید هم حرفهایی که فقط من وخدا از آن باخبریم.گاهی با خود میگویم جایی که خدا ستار العیوب است من چرا خود پرده از عیبهایم بردارم.

آقا جان میدانم که با کارهای اشتباهم شما را آزرده خاطر میکنم،به انتظار زیبایت قسم  نمیخواهم آن اعمال از جانب من باشد اما نمیدانم باز هم نقطه چین...!!!؟؟؟

نمی دانی

نـﮧ نمـﮯدآنـﮯ !
هیچکس نمـﮯدآند. . .
پشت این چهره ی آرام در دلم چـﮧ مـﮯگذرد...
نمـﮯدآنـﮯ!
کسی نمـﮯدآند. . .
این آرامش ِ ظاهــر و این دل ِ نـا آرام ،
چقدر خستـﮧ ام مـﮯکند . .

ایمیل خواستین

سلام. امروز نیومدم که مطلب بذارم فقط یه چند نفر پرسیده بودند ایمیلم رو  اومدم بگم اینه :

Nasim-boroon@yahoo.com

 

خداحافظ همتون

در ضمن پيشاپيش شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها رو به همه هم ولايتي هاي عزيز و بازديدكنندگان عزيز تسليت عرض مي نمايم.